اعدام قطبزاده یکی از تلخترین رخدادهای اوین در سال ۶۱ است. آخرین شب پیش از اعداماش وی را به حسنیه اوین آوردند. این داستان بر مبنای آن شب نوشته شده که سالها در ذهنم زندانی بود، نمی دانم نمیخواستم و یا نمیتوانستم آن را تصویر کنم! با آنکه سالها بعد میتوانستم انرا دوباره نویسی کنم و یا به اصطلاح امروزی "به روزش کنم"، اما نکردم. نمیخواستم حس و انچه که دیدهها و شنیدههای من از آن روزگار بود و به «داستان» درامده بود "به روز" شود. در سالهای نخست دهه هفتاد، آن را برای دوست خوبم ناصر (…)
بازگشت به صفحه نخست > ادبيات پايداری
ادبيات پايداری
-
اعدام صادق قطبزاده
24 دسامبر 2013, نگارنده : رضا معینی -
سكوت پر معنی
23 اوت 2011, نگارنده : غریبه از ایرانراننده بليطم را گرفت. سوارشدم. دستم را به ميله بالا گرفته بودم. راهرو پر بود از مسافر سرپايي. سر ايستگاه چند نفري پياده شدند و چند نفر سرپايي نشستند. اتوبوس با ويراژ و بوق و تكان و ترمز هاي ناگهاني بين ماشين ها راهش را باز مي كرد و جلو ميرفت. داشتم دنبال صندلي خالي چشم ميگرداندم كه نگاهم به او افتاد.با روسري گل قرمزش رديف اول زنانه ايستاده بود و به من لبخند ميزد. گفتم شايد با پشت سري ام باشد . برگشتم. پشت سرم ، به جز يك پيرمرد كسي نبود. هرچند نمي شناختمش اما يك جورهايي آشنا مي زد. داشت نگاهم (…)
-
مقدمه کتاب زنان در سایه "در چرایی این دفتر"
28 اوت 2010, نگارنده : مصاحبه ناصر مهاجر با فریبا ایرجزندگى و سرنوشت این زنان مسئلهى ذهنى من شد. حالا مىخواستم بدانم اين زنان وقتى همسرانشان دستگیر شدند یا به جوخههای اعدام سپرده شدند، چگونه در جامعهی مردسالار ما با مشکلات دست و پنجه نرم کردند؟ چگونه بار سنگین تربیت کودکانشان را به دوش کشیدند؟ و چگونه با سنتهای کهنه و دستوپاگیر به مبارزه پرداختند. مىخواستم بدانم اين زنان انقلابى ، پس از آزادى چگونه با بیعدالتىها، تبعیضها، بیحقوقی، فشار روحی و اقتصادی، جنگیدند و وا ندادند.
ناصر مهاجر: سال ٥٧ تا ٦٠ به مبارزه روی آوردی؛ در پیوند (…) -
زندان آن سوی نردههاست، در سایهها
28 اوت 2010, نگارنده : رضا معینی"حکایت میوهی له شده بر زیر چکمه" حکایت سایههاست که در ادبیات زندان کمتر به آن پرداخته شده است. زندان مکانی جغرافیایی نیست، زندان تاریخ است در این سوی نردهها نیز "زندان میکشند". این کشیدن با آنچه زندانبان و شکنجهگر با زندانی میکنند تفاوت دارد اما هم زندان است و هم شکنجه محسوب میشود. شاید قساوت انجام شده در آن سوی نگاه را خیرهتر به زندان کرده است. به ویِژه در زندانهای جمهوری اسلامی فاجعهی بند چنان وسعتی پیدا کرد که پرده بر درد این سوی کشید.
در کشوری که آدمها هنوز در زندانها (…) -
بدخواب
28 اوت 2010, نگارنده : غریبه از تهرانصداي غرش بلند رگبارها كه آمد، فكر كردم مرده ام، اما نمرده بودم . هنوز صدا ها را مي شنيدم. بعد چيزي نفهميدم. از حال رفته بودم. چند قطره آب پاشيده شد توي صورتم. دو باره سر و صدا مي آمد. بازم كرده و چشم بند را از چشمم بر داشته بودند. باورم نمي شد. وای كه چه مي ديدم: مصطفي و مهدي را غرق خون به درخت بسته شده بودند. خونشان شره كرده بود تا پايين. فكر كردم پس چرا من نمرده ام؟ مي لرزيدم ،گلويم گرفته بود. صدايم به زحمت در مي آمد. با ناله ضعيفي پرسيدم: من چرا نمرده ام؟ يكي از مامورها با تمسخر خنديد و (…)
-
تابستان ٦٧
7 ژوئن 2009, نگارنده : اميرحسن چهلتن"تابستان ٦٧ " اولین داستان منتشر شده در ایران در باره کشتارزندانیان سیاسی در سال ٦٧ است. این داستان در مجله وزین آدینه تنها دوسال بعد از آن فاجعه انتشار یافت. امیرحسن چهل تن این رویداد را از این سوی سیم های خار دار و دیوارهای سیمانی و در "خانه" ی خانواده روایت کرده است. با روایت رنج انتظار دائم، هراس و وحشت خانواده ها، هر آنچه که باید از آن تابستان تلخ و پردرد گفته شده است.
تا توي خانه بود، افسرده بود. به خيابان كه ميرفت نوبت دلشوره ميشد. دلشورهاي كه تمامي نداشت و گاه چنان شدت (…) -
روايتي از زندانهاي جمهوري اسلامي ايران
ني لبك هايي كه انسان را سرودند (٥)
9 مه 2009, نگارنده : مهناز قزلوزندان صحنه ي ويرانگري هويت و تخريب جان ها، اراده ها و انديشه ها بود. گونه اي ايده آل از فضايي كه لاجوردي و جنايتكاراني چون او به آن تجسم عيني بخشيده بودند. يك سيستم جهنمي كه تواب سازي در دانشگاه انسان! سازي ناميده مي شد. در نامه هاي زندان نيز اجبار بود تا آدرس را با عبارت آموزشگاه ... آغاز كنيم. در حاليكه آنجا زنداني مخوف بيش نبود كه به قلع و قمع و كشتار بي رويه ي انسانها اشتغال داشتند. اين سياست توسط بازجويان و عوامل زندان باخشونت و بيرحمي فراتر از فرايند هويت زدايي با تكيه بر شكنجه عمل مي (…)
-
روايتي از زندانهاي جمهوري اسلامي ايران (٤)
ني لبك هايي كه انسان را سرودند
1 مارس 2009دستيار بازجو (دانشجو) با كابل ضرباتي بر من مي زد و در عين حال مي گفت: خب بايد بدوني كه اينجا كميته نيست. مي خواهي راستش را بنويسي يا نه؟ با خود فكر مي كردم اينها قبل از اينكه بپرسند و بدانند كه من حاضرم آنچه آنها مي خواهند را بنويسم مرا مورد شكنجه قرار داده اند. بعلاوه با دستان بسته من چگونه مي توانستم بنويسم. حدود شايد يكساعت گذشت. مقيسه (ناصريان) وارد شد. تلفن زنگ زد و او گوشي را برداشت و گفت: سلام عليكم خداحافظ شما ... و ادامه داد. اين نحوه ي حرف زدن عادت او بود اما براي اولين بار برايم (…)
-
روايتي از زندانهاي جمهوري اسلامي ايران (٣)
ني لبك هايي كه انسان را سرودند
4 ژانويه 2009, نگارنده : مهناز قزلوروزهاي اول كه هنوز به داشتن چشم بند عادت نكرده بودم و به سختي نيز زير شكنجه و بازجويي بودم به هيچ وجه قادر به تمركز و كنجكاوي نسبت به اطرافم نبودم. جلوي پاي خود را جخ به سختي مي ديدم و مدام به در و ديوار مي خوردم. اما اكنون كه سه روز بدون بازجويي در سلول بودم هر صدايي مرا به خود جلب مي كرد و كنجكاوي ام را برمي انگيخت. گاه صداي پسر جواني از يكي از سلولها مي آمد اما صدا نسبتا گنگ بود با برخوردهاي خشونت آميزي كه با او داشتند مي توانستم حدس بزنم كه بعلت فعاليتهاي سياسي اش دستگير شده. اما هيچگاه (…)
-
ما زنده مانديم تا سخن بگوئيم چند نکته در معرفی کتاب We Lived To Tell
17 نوامبر 2008, نگارنده : محسن يلفانیما زنده مانديم تا سخن بگوئيم خاطرات سه زن ايرانی را در برمی گيرد که چهار پنج سال از جوانی خود را در زندان های حکومت اسلامی گذرانده اند. کتاب ما را يک راست به قلب حادثه می برد، چرا که در زندان های نيمه اوّل دهه شصت بود که معنای حضور و حاکميّت رژيم اسلامی در عريان ترين و صريح ترين شکل خود اعلام و اِعمال شد . با وجودِ احساس انکارناپذيرِ بيزاری و آزردگی ای که خاطره تلخ اين سال های سياه در ما برمی انگيزد، ما زنده مانديم تا سخن بگوئيم همچون پيغام يا امانتی به دست ما سپرده می شود که از آسيب ها و (…)
