بازگشت به صفحه نخست > حافظه، تاريخ، فراموشی > یادی از جنبش دانشجویی ۱۸ تیر ۱۳۷۸

یادی از جنبش دانشجویی ۱۸ تیر ۱۳۷۸

پرستو فروهر - ناصر مهاجر

دو شنبه 8 ژوئيه 2024,

این چهره‌‌ی پیشرو از نسل جوان که تا آن هنگام تنها به شکلی پراکنده، در فضاهای بسته و جمع‌های کوچک امکان بروز می‌یافت ، در روزهای پُر تب‌وتاب جنبش، مرکز توجه افکار عمومی شد، و ظرفیت و توان اجتماعی خود را برای دگرگونی معادله‌های قدرت دریافت و در حافظه‌ی جمعی ما به ثبت رساند .

۱

نباید سنت دیرپا و پویای کنُش دانشجویی در ایران را از یاد برد. دانشگاه از همان سال ۱۳۱۳ که در میهن گشوده شد، همواره سنگری بوده است برای آزادی‌خواهی و اندیشه‌های پیشرو. حتا در اوج استبداد رضا شاهی، دانشجویان برای خواسته‌های صنفی خود و تغییر پاره‌ای از سیاست‌های زورگویانه مدیران دانشکده‌ها، تا آنجا که می‌توانستند ‌کوشیدند. در جریان این کنش‌ها و کوشش‌ها بود که چندین محفل مخفی دانشجویی شکل گرفت.(۱)
با برافتادن رضا شاه و برنشستن آزادی، دانشگاه‌های کشور به یکی از آوردگاه‌های اصلی پیکار دموکراتیک فرارویدند. در این دوره بود که جنبش دانشجویی ایران شکل گرفت. این جنبش وظیفه‌ی خود می‌دانست در همه‌ی زمینه‌های مهم سیاسی و اجتماعی کشور دخالت کند و به ویژه نمایندگان استعمار و ارتجاع را رسوا نماید.

پس طبیعی بود که چند ماهی پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و برانداختن دولت دکتر مصدق (فاجعه‌ای که مسیر زندگی جامعه ما را تغییر داد) و پخش خبر سفر ریچارد نیکسون، معاون رئیس جمهوری وقت ایالات متحده‌ی آمریکا به ایران، دانشجویان به اعتراض برآیند. حمله‌ی ماموران حکومت نظامی به دانشگاه در روز ۱۶ آذر ۱۳۳۲ ، بازداشت و حبس ده‌ها دانشجوی مبارز را به همراه آورد و و کشته شدن سه تن از کنُشگران جنبش دانشجویی کشور را ( شریعت رضوی، قندچی و بزرگنیا). این رویداد، در حافظه‌ی جمعی مردمان ایران زمین با نام روز دانشجو ماندگار شد؛ به ویژه میان نسل‌‌های دانشجویان که هر ساله یاد این رویداد تاریخی را زنده نگه داشته‌اند.

از آذر ۱۳۳۲ تا شهریور ۱۳۳۹، دانشگاه‌های ایران از میدان‌های اصلی نبرد با ٰحکومت کودتا بودند و برپاکننده‌ی اعتراض‌های صنفی و شکل‌گیری هسته‌ها و محفل‌های مقاومت.
بی‌سبب نبود که با اوج‌گیری بحران دستگاه حکمرانی شاه، شُل شدن بند و زنجیر‌های استبداد و«تنفس کوتاه سیاسی» سال‌های ۱۳۴۲- ۱۳۳۹ و همزمان با پاگیری جبهه‌ ملی دوم و سوم، طیف گسترده‌ای از دانشجویان با گرایش‌های گوناگون فکری به تشکل‌یابی در این بستر روی آوردند و نیروی پیشبرنده‌ی جنبش آزادیخواهی گشتند. رزمنده‌ترین این دانشجویان، پس از « انقلاب سفید» و فروکش بحران دستگاه حکمرانی شاه، پیکار دموکراتیک را پی گرفتند و چه از درون زندان‌ها، یا تبعید و یا از رهگذر مبارزه زیرزمینی، کارزارعلیه دیکتاتوری شاه را زنده نگه داشتند و کیفیتی نو و انقلابی به آن بخشیدند.

با پاگیری جنبش چریکی، فضای دانشگاه‌ها و نهادهای آموزش عالی کشور، دستخوش دگردیسی‌ بنیادینی گشت. در این دوره بود که زندان‌های شاه دانشگاه‌های انقلاب شدند و دانشگاه میدان اصلی نبرد با دیکتاتوری و یارگیری برای براندازی نظام استبدادی. نقش پُررنگ دانشگاه‌ها و دانشجویان دگرخواه، در شتابناک کردن انقلاب بهمن ۱۳۵۷، اظهر من الشمس است.

و بیهوده نبود که آیت‌الله خمینی، «انقلاب در انقلاب» ارتجاعی‌اش را به دانشگاه‌ها کشاند و با «انقلاب فرهنگی» که هسته‌ی مرکزی آن «پاک‌سازی» تام و تمام دانشگاه‌ها از دانشجویان و استادان دگرخواه و دگراندیش بود، راه واپس‌گرایی را هموارتر از پیش ساخت.

«همه کار کردند تا که دانشگاه‌ها و نهادهای آموزش عالی کشور را« اسلامی» کنند و دانشجویان ایران را به «صراط مستقیم» راهنمایی. با خشونت شماری از دانشگاه‌ها و نهادهای آموزش عالی را بستند؛ شماری از رشته‌های درسی را «غیر ایرانی» خواندند و از بُن برانداختند؛ دانشجویان و استادان «غیر مکتبی» را اخراج کردند ...؛ خودی‌هاشان را بدون گذراندن آزمون سراسری به دانشجویی پذیرفتند و دانشگاه را از آنها انباشتند؛ آزمون سراسری را با پیرایه‌های سیاسی ـ عقیدتی درآمیختند و گزینش دانشحویان «غیر خودی» را به گذشت از هفت‌خوان تفتیش عقیده مشروط نمودند؛ نبض زندگی دانشگاه را به انجمن‌های اسلامی وانهادند و «بسیج دانشگاهی» را به نظارت رفتار و کردار دانشجویان گماشتند. بدین‌سان دانشجویان را به پیروی از شعارها و هنجارهای قرون وسطایی مجبور ساختند و هفده سال تمام، همه‌ی ظرفیت زورگویی‌شان را به کار بستند که دانشگاه‌ها و نهادهای آموزش عالی اسلامی گردند و دانشجویان... دست‌پرورده‌شان شوند ...»(۲)

با اینهمه و به رغم خشونت افسارگسیخته‌شان، «انقلاب فرهنگی»شان تام و تمام کارساز نیافتاد و همچنان که در امر بازسازی اسلامی جامعه و ساختمان «ام‌القرای مسلمین جهان» واماندند، در ساختمان دانشگاه اسلامی نیز واماندند. دانشگاه و دانشجو همچون بیشترقشر‌های غیرسنتی جامعه، به الگوی جامعه اسلامی‌شان تن نداد، رفته رفته راه نافرمانی مدنی پیش گرفت که شورش ۱۸ تیر از نمودهای برجسته‌ی آن است.
«شکست نقشه‌ی «جنگ جنگ تا فتح کربلا» و برنامه‌های «صدور انقلاب اسلامی» که به معنای در نیمه راه رها کردن اتوپیای واپسگرایانه‌شان بود ... هم بحران و بن‌بست‌شان را بیش از پیش به نمایش گذاشت و هم جریان‌های دوراندیش‌شان را به بازاندیشی واداشت ... و آنگاه که طیف دوراندیشان و واقع‌گرایان‌شان گرد سید محمد خاتمی آمدند و در برابر جناح کوته‌بین و محافظه‌کار قد برافراشتند، دانشجویان – چه اسلامی‌های سرخورده‌ای که واقعیت‌گرا شده‌ بودند و چه غیراسلامی‌ها – از فرصت بهره جسته به جنب‌وجوش درآمدند و پیشاپیش موج حمایت از اصلاحات قرار گرفتند.» (۳)

۲

حالا ۲۶ سال از سرکوبِ ددمنشانه‌ی خیزش دانشجویی «۱۸ تیر» می‌گذرد. خیزشی که در روز ۱۷ تیرماه ۱۳۷۸ با تحصن و اعتراض دانشجویان به یک ترفند امنیتی برای محدود کردن آزادی مطبوعات در دانشگاه‌های چند شهر بزرگ آغاز و با یورش خشونت‌بار سلاح‌داران رسمی و غیررسمی حکومت، به خاک و خون کشیده شد. اوج‌ خیزش در نیمه شب ۱۸ تیر رخ داد؛ در خوابگاه کوی دانشگاه تهران. دانشجویان در واکنش به این خشونت لجام‌گسیخته، ایستادگی و افشاگری کردند و ندای دادخواهی سر دادند. «جناح راست» حکومت، مقاومت آنان را تخطئه کرد و آنان را دست‌نشانده‌ی «دشمن» خواند و خشونت‌طلب و خرابکار. «جناح اصلاح‌طلب» حکومت نیز نه تنها از آنان حمایتِ اثرگذاری نکرد، که سیاستی تفرقه‌آمیز پیش گرفت تا نیروی جنبش را مهار زند. سرآخر نیز این خیزش پُرشور و نویدبخش در موج گسترده‌ای از بازداشت‌ها‌، شکنجه‌ها، اجبار به اعتراف‌‌های تلویزیونی و محکومیت‌های سنگین از نفس افتاد.

یادآوری آن روزها همراه است با آن چند عکسی که پس از یورش گماشتگان سرکوب به کوی دانشگاه تهران، انتشار یافت: چند بدن آش و لاش شده، در و پنجره‌های شکسته و سوراخ سوراخ، اسباب و اثاثیه‌های خورد شده و رد خون بر در و دیوار اتاق‌های دانشجویان.
از زخمی‌ها و بازداشتی‌های آن رویداد، آمار درستی در دست نیست. از کشته‌شدگان تنها نام یک نفر اعلام شد: عزت ابراهیم‌نژاد. و حالا چند سالی‌ست که یاد «۱۸ تیر» با آن تکه فیلم کوتاه از شعرخوانی او همراه شده که در شبکه‌های مجازی دست به دست می‌گردد:

«ما را به خاطر بیاور!
ما را که تازه جوانانی بیست‌ودوساله بودیم
شور و عشق در سینه داشتیم و
پیش از آنکه عاشق شویم
سینه بر خاک سوده
مردیم ... » (۴)

نیز یاد آن خیزش همراه است با دادخواهی اکرم نقابی که سال‌هاست پای ثابت جمع خانواده‌های دادخواه شده. او تصویر فرزندش، سعید زینالی را که از بازداشتی‌های آن قیام بود و در زندان‌های جمهوری اسلامی به‌کلی ناپدید شد، در دست می‌گیرد. یاد او را زنده نگه‌می دارد‌ و ما را به پافشاری بر دادخواهی نهیب‌ می‌زند. یادآوری ۱۸ تیر همراه است با یاد اکبر محمدی که از بازداشتی‌های آن خیزش بود و پس از هفت سال حبس در یک اعتصاب غذا، به مرگی مشکوک در زندان اوین جان باخت؛ و همچنین با یاد فرشته علی‌زاده و تامی حامی‌فر که بازداشت شدند و تا این زمان ناپدید.

از خیزش پرشور ۱۸ تیر و مقاومت جانانه‌‌ی تلاشگران آن در برابر نیروهای سرکوب – از لباس‌شخصی‌ها گرفته تا کماندوهای نیروی انتظامی – شماری گزارش و عکس‌ و روایت‌ برجای مانده است که نمایانگر ظرفیت انقلابی آن شش روز تاریخی‌ست. از جلوه‌های بارز آن یکی‌هم گسترش دامنه‌ی اعتراض‌ها به خیابان بود که از همدلی و همراهی بیش‌وکم مردم در آن روزهای نفسگیر برخوردار شد.

۱۸ تیر، یک اعلام حضور اجتماعی نیز بود؛ از سوی قشری از دانشجویان و جوانان که در گشایش پدید آمده‌ با روی کار آمدن دولت «اصلاح‌طلب» خاتمی، فضایی می‌جست برای پس زدن چارچوب‌های ضد دموکراتیک جمهوری اسلامی و علی‌رغم جو حاکم، حاضر نبود هژمونی جریان اصلاح‌طلب را بپذیرد و از نقد آن چشم بپوشد. آن جوانان اگرچه به جریان‌های فکری گوناگونی گرایش داشتند، اما شاید بتوان نقطه‌ی اشتراک آنان را در باورهای سکولارشان بازشناخت.

این چهره‌‌ی پیشرو از نسل جوان که تا آن هنگام تنها به شکلی پراکنده، در فضاهای بسته و جمع‌های کوچک امکان بروز می‌یافت ، در روزهای پُر تب‌وتاب جنبش، مرکز توجه افکار عمومی شد، و ظرفیت و توان اجتماعی خود را برای دگرگونی معادله‌های قدرت دریافت و در حافظه‌ی جمعی ما به ثبت رساند .

کنشگران خیزش ۱۸ تیر، نه تنها دامنه‌ی نقد و به‌پرسش‌کشیدن حکومت را گسترش دادند و زبان شفاف‌تری برای تبیین خواسته‌های خود به کار بستند، که شکل بروز مخالفت سیاسی را ارتقاء بخشیدند. عریضه‌نویسی و کردارهای مماشات‌جویانه را کنار گذاشتند و به سازماندهی گردهم‌آیی‌های پرشور اعتراضی و سردادن شعارهای صریح علیه ولایت فقیه و نهادهای سرکوبگر حکومتی روی آوردند. از این دیدگاه می‌توان رویدادهای نیمه دوم تیرماه ۱۳۷۸ را در امتداد اعتراض‌های گسترده به قتل‌های سیاسی پاییز ۷۷ و حرکت‌های دادخواهانه‌ای بررسید که در ماه‌های پیش از آن برای نخستین بار پس از سرکوب دهه‌ی ۶۰ ابعاد گسترده اجتماعی به خود گرفت .
ویژگی‌های برشمرده را در این شعارهای خیزش ۱۸ تیر نیز می‌توان آشکارا دریافت: «آزادی اندیشه، همیشه همیشه. مرگ بر انحصار، مرگ بر استبداد. مجلس فرمایشی، انحلال، انحلال. فرمانده کل قوا پاسخگو، پاسخگو. قاتلین فروهر، زیر عبای رهبر. انصار جنایت می‌کند، رهبر حمایت می‌کند. توپ، تانک، بسیجی، دیگر اثر ندارد» (۵)

۳

در آن روزهای خیزش دانشجویی ۱۸ تیر ۱۳۷۸ من، پرستو فروهر، در تهران بودم. بار دومی بود که پس از قتل پدرومادرم در یکم آذر ۱۳۷۷ به ایران می‌رفتم. در آن هنگام رسیدگی قضایی قتل‌های سیاسی پاییز ۱۳۷۷به سازمان قضایی نیروهای مسلح سپرده شده بود و به چهار قتل محدود: داریوش فروهر، پروانه اسکندری-فروهر، محمد مختاری و محمد جعفر پوینده. جمهوری اسلامی از پذیرش مسئولیت قتل سیاسی مجید شریف، حمید حاجی‌زاده، کارون حاجی‌زاده و پیروز دوانی، که در همان بازه زمانی رخ داد، سر باز زد.(۶)

آخر خرداد ماه سال ۱۳۷۸ دادستان نظامی تهران، حجت‌الاسلام نیازی که در آن هنگام مسئول رسیدگی به پرونده قتل‌های سیاسی پایی ۱۳۷۷ بود، نام چهار متهم این جنایت‌ را اعلام کرد و همزمان از خودکشی یکی از آنان در زندان خبر داد: سعید امامی، که سال‌ها معاون و به هنگام قتل‌های سیاسی، مشاور وزیر اطلاعات بود. سبب خودکشی او را خوردن «داروی نظافت» اعلام کردند که به سرعت دستمایه‌ای شد برای برساختن طنز و کنایه و تمثیل.

از آنجا که تا آن هنگام تلاش‌های وکیل خانواده‌ی ما، خانم شیرین عبادی، برای ملاقات با مسئولان پرونده بی‌نتیجه مانده بود، من قصد داشتم در این سفر با مراجعه به دادستانی نظامی، مسئولان را به پاسخگویی وادارم. اگرچه با سماجت و بردباری راه ملاقات با مسئولان پرونده، برای ما اندکی باز شد، اما پاسخ‌گویی آنان تحقق نیافت. روال معیوب و ناعادلانه‌ای که تا پایان «تحقیقات» در شهریور سال بعد نیز ادامه یافت و شرح مختصر آن را در متن «گزارش به ملت» نوشته‌ام.

صبح روز ۱۵ تیرماه ۱۳۷۸ در مسیر دادستانی نظامی، عنوان درشت «روزنامه سلام» در دست یکی از مسافران تاکسی چشمم را خیره کرد: «سعید اسلامی پیشنهاد اصلاح قانون مطبوعات را داده است» (همان سعید امامی که دادستان نظامی او را متهم ردیف اول پرونده قتل‌های سیاسی آذر ۷۷ معرفی کرده بود) . مقاله به نامه‌ای از سعید امامی به وزیر اطلاعات در مهر ۱۳۷۷ اشاره داشت که او در آن خواستار تغییر قانون برای محدودسازی آزادی مطبوعات شده بود. این افشاگری «روزنامه سلام» موجی از خشم برانگیخت نسبت به مجلس شورای اسلامی که فردای آن روز کلیات همان طرح اصلاح قانون و محدود کردن آزادی مطبوعات را تصویب کرد. ۱۷ تیر «روزنامه سلام» با حکم دادستانی توقیف شد؛ به جرم افشای اسناد محرمانه (نامه سعید امامی به وزیر اطلاعات) . شماری از دانشجویان برای رفع توقیف از «سلام» و تصویب نشدن طرح اصلاح قانون مطبوعات در مجلس، دست به اعتراض و تحصن در دانشگاه تهران زدند. گروهی از آنان از وابستگان و هواداران حزب ملت ایران بودند که من آنها را از رفت‌وآمدهای‌شان به خانه‌ی پدر و مادرم، می‌شناختم. در آن دوره، خانه‌ی پدر و مادرم از سوی هوادران‌شان خانه‌ی آزادی نام گرفته بود و جایی پُر رفت‌وآمد شده بود. به روال گذشته برخی از «نشست‌های حزبی» آنجا برگزار می‌شد. همزمان مکانی شده بود برای گردهم‌آیی‌های دادخواهانه. غروب‌ پنجشنبه‌ها هم موعد دیدار‌های عمومی شده بود: مادربزرگ و خاله‌هایم به همراه «حزبی‌های» قدیمی درِ خانه را می‌گشودند و از آشنا و غریبه که از دور و نزدیک برای ابراز همدلی و همبستگی می‌آمدند، پذیرایی می‌کردند. به تهران که می‌رفتم، من هم ‌پای این مراسم بودم و شاهد رویکردِ پرشورِ جوانان به میراث سیاسی پدر و مادرم که از سوی آنان «فروهرها» نامیده می‌شدند.

با آغاز اعتراض‌های دانشجویی رفت‌وآمد این جوانان به خانه ما شدت گرفت. خبر و اعلامیه رد و بدل می‌کردند؛ برای رسانه‌های بیرون از کشور فاکس می‌فرستادند و با گردانندگان آنها تلفنی گفتگو می‌کردند. چای گرم هم می‌نوشیدند تا گلوی‌شان که از شدت شعاردهی گرفته بود، باز شود. فضای پُر شور و امیدی بود که افسوس دیری نپایید و جای خود را به خشم از یورش وحشیانه به خوابگاه داد و زخم و کبودی بر تن‌هاشان از ردِ چماق و زنجیر. بعد موج دستگیری‌‌ها آغاز شد. از آن جوانان نیز عده‌ای بازداشت شدند، شماری به تبعید رفتند یا زیر فشار تهدیدها و احضارهای امنیتی دست از کار سیاسی کشیدند. آن جمع پُرشور تار و مار شد و دیگر هیچگاه توش و توان آن روزها را بازنیافت. بازداشت «حزبی‌ها» اما محدود به وابستگان جوان آن نماند. سه تن از هموندان «شورای رهبری حزب ملت ایران»، خسرو سیف، بهرام نمازی و فرزین مخبر که در آن هنگام بیش از شصت سال سن داشتند، به طرز خشونت‌باری در خانه‌های‌شان بازداشت شدند و هفته‌ها در انفرادی‌های خوفناک «بازداشتگاه توحید» زیر شکنجه‌های شدید جسمی و روحی قرار گرفتند. در ابتدا آنها را به اتهام سازماندهی اعتراض‌های دانشجویی به حبس‌های طولانی‌ محکوم کردند. اما پس از حدود یک سال که از گسست ارتباط‌ها و سست شدن ساختار حزب اطمینان یافتند، آزادشان کردند. به گفته‌ی فرزین مخبر آنچه بیش از هرچیز کینه‌ی دستگاه امنیتی را برانگیخته بود، رشد بی‌سابقه‌ی سازمان جوانان حزب بود در آن دوره.

اینک چند سالی‌ست که هر سه‌ی این مبارزان دیرپا از دنیا رفته‌اند. و من هربار که به آن دوران می‌اندیشم، صدای خنده‌ی بهرام نمازی را به یاد می‌آورم که با شیطنتی که ویژه‌ی او بود، می‌گفت، مدت‌ها بازجویش او را زیر فشار ‌گذاشته بود تا اعتراف کند شعار« قاتلین فروهر، زیر عبای رهبر» که در تظاهرات دانشجویی سر داده ‌شد، ساخته‌ی اوست. به این بهانه حتی او را شلاق زده بودند. می‌گفت، هر بار در پاسخ به بازجو، تعهدش به زبان فارسی را یادآوری کرده و گفته است: کار من اگر بود جمع فارسی می‌بستم و به جای قاتلین می‌گفتم قاتلان!


ا- به مثل محفل دکتر تقی ارانی که ۱۳ دانشجوی دانشکده‌های گوناگون را در میان اعضای ۵۳ نفر داشت. نگاه کنید به ابوالحسن ضیاء ظریفی، سازمان دانشجویان دانشگاه تهران،شیرازه، تهران، ۱۳۷۸، صص ۲۰ و ۲۱

۲- ناصر مهاجر، پیوستگی‌ها و گسستگی‌ها، آرش، پاریس، شماره ۷۱،مرداد ۱۳۷۸

۳ همانجا

۴- متن کامل سروده‌ی عزت‌ابراهیم نژاد:

ما را به خاطر بیاور!
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم
شور و عشق در سینه داشتیم و
پیش از آن که عاشق شویم
سینه بر خاک سوده
مردیم
ما را به خاطر بیاور!
ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم
و ده به ده
نه در آسمان و نه در کوهسار
و نه بر شاخسار
که در بازار
پیش از آنکه آوازه‌خوان شویم
بر شاخه ای تکیده از تکیه گاه خویش
جان وا سپردیم
به خاطر دارم پیام شان را
سرنوشت شان را
آری...
و همیشه در گذرگاه خاطرم در گذر است
آوازهای صامت سینه سرخان سینه بر سیخ
و تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ
و از تکرار یادشان
شاید پیش از آنکه شاعر شوم
بیست و دو ساله بمیرم.

۵- ناصر مهاجر، پیوستگی‌ها و گسستگی‌ها، آرش، پاریس، شماره ۷۱،مرداد ص ۲۱

۶- برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به ناصر مهاجر،لائیک مذهبی که مجید بود، کانون نویسندگان ایران در تبعید، دوازدهمین دفتر، پاییز ۱۳۷۸.