بازگشت به صفحه نخست > بازداشت، زندان و شکنجه > گزارشی از کشتار جمعی زندانیان سیاسی در سال شصت و هفت
گزارشی از کشتار جمعی زندانیان سیاسی در سال شصت و هفت
شهین چیت ساز
چهار شنبه 17 اكتبر 2012,

بخشی از رخدادهای سال ١٣٦٧ را بازگو کنم. اینها تجربه های فردی من است، حوادثی است که خود از سرگذراندهام. در تابستان ٦٧ من در انفرادی بودم و آنجا شرایطی حاکم بود که زندانی کاملا از پیرامون خود بی خبر می ماند. خبر اعدامها را من بعدها شنیدم. ولی من اینجا از حادثهای سخن می گویم که برای من و دهها زن زندانی دیگر در آن سال اتفاق افتاد ولی متاسفانه کمتر مورد توجه قرار گرفته است. مجازات ما شلاق بود. شلاق ممتد در وعدههای نماز.
با درود به حاضرین در جلسه و با سپاس از برگزارکنندگان عزیز که این فرصت را فراهم آوردند تا گردهم آئیم و از هزاران زندانی سیاسی یاد کنیم که در تمامی سالهای حاکمیت جمهوری اسلامی اعدام شدند.
معرفی: من شهین چیت ساز هستم. در رابطه با یکی از سازمانهای مارکسیستی مخالف ج . ا در اردیبهشت سال ٦٢ دستگیر شدم. آن زمان شانزده ساله و دانش آموز بودم. به سه سال حبس محکوم شدم. داشتن حکم زندان در آن زمان هیچ مفهمومی نداشت. بعد از پایان محکومیت زندانی باید شرائطی را می پذیرفت تا آزاد شود. در سال ١٣٦٦ حکمم پایان یافت ولی به دلیل نپذیرفتن این شرائط همچنان در زندان ماندم. تا پائیز ١٣٦٩ در زندان بودم. این سالها را در اوین گذراندم که بخش عمده آن در انفرادی بوده است.
بازگویی خاطرات گذشته خیلی دردناک است. با توجه به اینکه سالهای زیادی از آن تاریخ می گذرد، احتمال دارد که برخی از خاطرات از ذهنم پاک و یا تاریخها جابجا شدهباشد. ابتدا بطور کوتاه به دستگیریام اشاره می کنم. در خیابان بلوار کشاورز تهران، جلوی پارک لاله، دستگیر شدم. با یکی از دوستان قرار داشتم. هر دو ما را توسط گشت پاسداران به عنوان مشکوک دستگیر کردند. مرا برای بازجوئی به کمیته مشترک بردند. من دیگر هرگز دوستم را ندیدم. بعد به اوین منتقل شدم و مرا به ٢٠٩ بردند جائیکه محل بازجوئی و شکنجه بود. در آنجا شاهد بودم که زندانیان را از دستانشان به میلههای درهای آهنی بسته بودند. برای شلاق زدن و شکنجههای دیگر زندانی را به زیرزمین میبردند. مرا هم آنجا بردند . از پله های ٢٠٩ که پایین میرفتی زیرزمینی بود با سقفی نسبتا کوتاه که تختی در وسط قرار داشت. مرا روی تخت خواباندند و شلاقم زدند.
قبل از اینکه مرا به سلول انفرادی بفرستند، حدود دو هفته در راهروهای ٢٠٩ با چشمان بسته نگه داشتند.
وقتی حکم من در اواخر سال ١٣٦٦ به پایان رسید، مرا برای بازجویی بردند. من از جمله "آزادیها" شدم. در آن زمان بچهها اصطلاح «آزادیها» را برای کسانی بکار می بردند که حکم شان تمام شده بود، اما انزجار نامه نمی دادند. یکی از تاکتیک های رژیم برای در هم شکستن زندانی ها، وادار کردن آنها به اعلام انزجار در حضور دیگران و حتی مصاحبه تلویزیونی بود. کسانی که آن را قبول نمی کردند، تهدید و تنبیه می شدند. برای نمونه زمانی که من این شرایط را نپذیرفتم، ناصریان یکی از مسئولین زندان گفت آنقدر در زندان خواهی ماند تا موهایت نیز مانند دندان هایت سفید شود و من هم که به خاطر نبودن شرایط بهداشتی در زندان وضع دندانهایم خراب بود در جوابش گفتم فعلا که دندانهایم دارد مانند موهایم سیاه میشود.
حالا سعی می کنم بخشی از رخدادهای سال ١٣٦٧ را بازگو کنم. اینها تجربه های فردی من است، حوادثی است که خود از سرگذراندهام. در تابستان ٦٧ من در انفرادی بودم و آنجا شرایطی حاکم بود که زندانی کاملا از پیرامون خود بی خبر می ماند. خبر اعدامها را من بعدها شنیدم. ولی من اینجا از حادثهای سخن می گویم که برای من و دهها زن زندانی دیگر در آن سال اتفاق افتاد ولی متاسفانه کمتر مورد توجه قرار گرفته است. مجازات ما شلاق بود. شلاق ممتد در وعدههای نماز.
از ماهها پیش از واقعه سال شصت و هفت، یعنی از اواخر سال ١٣٦٦، یک زمینه سازی عمومی برای کشتاری که در پیش داشتند، شروع شده بود. زندانیها را احضار می کردند و فرمهائی می دادند که باید سوالهایش را جواب می دادیم و بعد همان سوالها را شفاهی هم می کردند. شخصی که مسئول این کار بود اسمش زمانی بود (که اسم مستعار می باشد). او نماینده وزارت اطلاعات در زندان اوین بود. این بازجویی ها کاملا شکل تفتیش عقیده داشت. بازجوئیها راجع به مسائل شخصی، سیاسی و ایدئولوژیک دور می زد مثلا نظر راجع به رژیم، وقایع بین المللی و اسلام. من هم چند بار برای همین نوع بازجوئی احضار شدم. زندانیان موضعگیری های یکدست نداشتند. موضعگیریها معمولاً براساس مواضع سازمانی و یا شخصی زندانیان صورت میگرفت. برخی در مخالفت با جمهوری اسلامی از عقاید خود دفاع می کردند. برخی دیگر به این سؤالها جواب نمی دادند و اعلام می کردند که این، تفتیش عقیده است.
ما، به اصطلاح " آزادیها"را از بند عمومی زنان جدا کردند و به اتاق های دربسته فرستادند که شرایط خیلی سختتری بر آن حاکم بود. در روز سه بار وقت دستشوئی داشتیم، به مدت نیم ساعت. این زمان کوتاه همچنین تنها وقت ما بود برای حمام کردن، شستن ظرفها و رختها. با گذشت زمان بر تعداد ما اضافه میشد و در اتاق جا برای نشستن و خوابیدن تنگتر و تنگتر می شد. از هواخوری هم محروم بودیم.
در همان روزها یکی از دوستان ما را که به کم بودن وقت دستشویی اعتراض کرده بود، برای بازجویی احضار کردند. حسینزاده – یکی دیگر از مقامات اطلاعات- به او گفت که مسئولین زندان اقداماتی انجام میدهند تا شرایط ما بهبود بیابد و مسائل ما به زودی حل خواهد شد. در واقع حسینزاده داشت به اجرای قتل عام زندانیان اشاره میکرد، اما در عین حال طوری وانمود میکرد که انگار به زودی در سلولها باز میشود و مشکلات ما کمتر.
ما بین خودمان راجع به این اظهارنظرها گفتگو میکردیم و سعی می کردیم که یک پیش بینی از آینده داشته باشیم. اما حدس نمیزدیم که آنان برای اعدامهای گسترده زمینهسازی می کنند. آن زمان سری اول زندانیانی که برای بازجویی های چند دقیقه ای بردهشدند، هیچ اطلاعی از اینکه اعدام خواهند شد نداشتند. وضعیت کاملا غیرعادی بود و به نحوی خبرهائی به ما می رسید که بوی مرگ می داد ولی ابعاد آن را تصور نمی کردیم. اصلا فکر نمی کردیم که رژیم اینچنین وحشیانه دست به اعدام و کشتار انسانهای اسیر و بی دفاع بزند.
چندین ماه در اتاق های دربسته بودیم تا اینکه روزی (فکر می کنم تیر ٦٧ ) پاسداری دراتاق را باز کرد و دستور داد که حجاب داشته باشیم. بعد چند نفری که مجتبی حلوایی هم در میانشان بود، وارد سلول شدند. همه اینها مهرههای اصلی رژیم بودند. خیلی برای ما عجیب بود که آنها به سلول ما آمده بودند. از همه ما اسم و فامیل مان را و اینکه از کدام جریان بودیم، پرسیدند. کسی را که به هر دلیلی از او خوششان نمیآمد (یا مطابق گزارشهایی که زندانبانان به آنها ارائه داده بودند) صدا میکردند و دستور میدادند که به راهرو برود و منتظر بایستند. من و تعدادی دیگر را انتخاب کردند و به سلولهای انفرادی معروف به آسایشگاه بردند.
یکی از بچههایی که در سلول کناری من بود و به روزنامه دسترسی داشت خبر داد که رژیم آتش بس را پذیرفته است. از طریق مورس با هم تماس داشتیم. او گفت که یک سری از دخترهای مجاهد را احضار کردهاند و آنها را سری- سری اعدام میکنند. زندانی همسایه گفت که تمام ارتباطات بندها را با بیرون مثل دادن روزنامه، ملاقات و حتی بردن به بهداری زندان را قطع کرده اند.
هنوز خبری از تشکیل هیئت سه نفره نداشتیم. بعد از چند هفته - فکر کنم اواخر مرداد بود- من و چند نفر دیگر را از سلول انفرادی به دادگاه بردند. در حقیقت نمی شود گفت دادگاه، ترکیبی بود از چند نفری که با چند سوال که به موضع و عقیده ما مربوط می شد، در مورد سرنوشت ما تصمیم می گرفتند. زندانیان به آن، نام "هیئت مرگ" دادند.
در دادگاه من، نیری و مجتبی حلوائی و شاید یک یا دو نفر دیگر حضور داشتند. یکی از اولین سؤالها این بود که آیا من مسلمان هستم یا نه. من پاسخ دادم نه. در ادامه پرسیدند که آیا پدرم مسلمان است. جواب مثبت دادم. نظرم را راجع به جمهوری اسلامی پرسیدند و جواب دادم که این رژیم را قبول ندارم. پرسیدند آیا نماز میخوانم و من گفتم: نه.
بعد از این سؤالات حکم من را صادر کردند: برای هر وعده نماز پنج بار شلاق تا زمانی که قبول کنم مسلمانم.
این به اصطلاح "دادگاه" در حضور آن هیئت که بعدها فهمیدیم اعضای آن از طرف خمینی منصوب شده بودند، بیشتر از دو یا سه دقیقه طول نکشید.
نزدیک ظهر بود. نیری مرا تحویل پاسداری داد و گفت: حکمش شلاقه و از همین امروز باید اجرا شود.
مرا به سلول برگرداندند. صدای چرخ گاری غذا از راهرو به گوش می رسید. هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که پاسداری در سلول را باز کرد و مرا به بیرون سلول برد. از زیر چشمبند دیدم که دوستانم در راهرو صف کشیدهاند. همگی با چادر سیاه و چشم بند به سوی شکنجه گاه راه افتادیم. از بلند گو صدای قرآن شنیده می شد. به سر بند رسیدیم در آنجا یک نیمکت چوبی بود که کنارش مجتبی حلوایی و چند زن پاسدار ایستاده بودند. زنها قبل از اینکه کابل بزنند بدن ما را بازرسی کردند تا مبادا لباس اضافه پوشیده باشیم. حلوایی که کابل دستش بود، پرسید: آیا مسلمان هستی؟ نماز می خوانی؟ باز هم پاسخ ها منفی بود. با فریاد گفت بخواب روی نیمکت. رو به شکم روی نیمکت خوابیدم. حلوایی شروع کرد به کابل زدن به پشت من، خیلی محکم می زد. با هر ضربه انگار که تمام بدنم آتش می گرفت. سپس مرا به سلول برگرداندند.
از توی سلول صدای کابل و فریاد دوستانم را می شنیدم. احساس می کردم ضربه ها بر بدن من فرود میآیند. تمام عضلاتم منقبض شده بود و به نوبت بعدی فکر می کردم که سه ساعت بعد بود، یعنی ساعت 4 بعد از ظهر و به نوبت های بعد از آن، که می شد موقع غروب، بعدتر ساعت دوازده شب و بار دیگر در ساعت چهار صبح.
پنج بار و هر بار 5 ضربه کابل. رویهم 25 ضربه در روز. و روزها و روزهای دیگر تکرار این وعدهها بود. روزهای بی پایان.
پایان، مرگ بود مگر اینکه میپذیرفتی که مسلمان هستی. شرایط بسیار سختی بود. فاصله وعدههای شلاق زیاد نبود. لحظهای برای آرامش و حتی خوابیدن نبود. لحظه ها یا با شلاق می گذشت یا در انتظار آن. صدای کابل خوردن دوستانت و صدای قرآن و صدای آهنگران که به طور ممتد پخش میشد.
صداهای وحشتناک دیگر هم بود. صدای رژه پاسداران و صدای رگبار از بیرون که همراه می شد با صدای تهییج شده پاسداران که الله اکبر می گفتند.
در گوشه یکی از دیوارهای سلولم لوله شوفاژی قرار داشت. میشد بالای آن رفت و از پنجره سلول که با نرده های آهنی پوشیده بود، به سختی بیرون را دید. وقتی از بیرون صدای همهمهای شنیدم از آن لوله شوفاژ بالا رفتم و از لای نرده ها دیدم که مردهای زندانی را به صف کرده و می برند. چشمانشان بسته بود و هر کسی شانه نفر جلوئی را گرفته بود. سرود می خواندند. بعد صدای شلیک شنیدم. صحنه عجیبی بود: آنان برای آرمان های انسانی شان به سوی مرگ میرفتند و با عشق به زندگی حقارت مرگ را به نمایش گذاشتند.
این شرایط حدود چهارده روز ادامه داشت. ما که سری اول بودیم یکی پس از دیگری پذیرفتیم که مسلمان هستیم تا شلاق مان نزنند. اگر چه در حرف بود و عملا هیچ وقت نماز نخواندیم. بعد از ما گروههای دیگری از زندانیان زن چپ را به نوبت آوردند و به همان ترتیب، آنها را هم شلاق می زدند. تعدادی از آنها روزهای بیشتری مقاومت کردند.
من وقتی پذیرفتم که مسلمان هستم مجتبی حلوایی از من سئوال کرد با چه انگیزه ای؟ و من به کابلی که در دستش بود اشاره کردم و گفتم این انگیزه من است. حال خیلی بدی داشتم. هیچ واژه ای را نمی یابم که گویای حالم باشد. احساس میکردم که آنها موفق شده اند مرا بشکنند و این برای من به مانند مرگ بود.
بعد از اینکه من را به سلول برگرداندند به حدی فشار روی من زیاد بود که تصمیم گرفتم رگ دستم را پاره کنم. یک روز صبح وقتی زندانبان در سلول را باز کرد تا چای را در لیوان پلاستیکی ام بریزد، در لحظهای که حواسش نبود شیشهی آب لیمویی را که پشت در سلول بود، برداشتم و پنهان کردم. این را اضافه کنم که در سلول به ما ظرف شیشهای نمی دادند. وقتی دور شدن پاسدار را شنیدم، شیشه را شکستم و تلاش کردم رگ دستم را با آن بزنم. رگم را پاره کردم ولی نتوانستم بطور کامل این کار را بکنم. در آن لحظه احساس می کردم دارم یک انسان دیگر را میکشم. دستهایم بشدت می لرزید و مثل اینکه هیچ حس و توانی در دستانم نبود. با این حال تلاش میکردم با یک دستم رگ دست دیگرم را ببرم. به زحمت زیاد توانستم. خون از دستم جاری شد ولی فکر کنم بریدگی به شاهرگ نرسیده بود. نمی دانم چه مدت گذشت که از حال رفتم. من را به بهداری منتقل کردند و دستم را بخیه زدند.
تنها من نبودم که دست به خودکشی زدم. همبندی سابق من سهیلا درویش کهن در همان روزهائی که شلاق می خورد، در سلول، خود را با چادرش حلقآویز کرد و متاسفانه موفق شد. البته این یک گمان است. شاید هم زیر شکنجه جان باخت.
در تمام آن مدت، ملاقات و رابطه ما با بیرون بالکل قطع بود. از پائیز ملاقاتها دوباره برقرار شد. ولی نه برای همه. خیلی از خانواده ها به جای ملاقات وسایل عزیزانشان را دریافت کردند و به این طریق خبر اعدام فرزندشان را به آنها دادند.
بتدریج فهمیدم که همه زنان مجاهدی را که در اتاقهای دربسته با هم بودیم، اعدام کردهاند. ابعاد آن فاجعه را که شامل اعدام هزاران زندانی بود، آن روزها که در سلول بودم، نمی دانستم.
از آن روزها سالها میگذرد سالهایی که هر روزش را با بخشی از خاطرات زندان زیسته ام و هر شبم با کابوسهای دوران زندان همراه بوده است. رژیم جمهوری اسلامی ایران سالیان دراز کوشید که این جنایات برملا نشود. خاورانها را به روی خانواده ها بست. سکوتی مرگبار پیرامون این نسل کشی بر جامعه تحمیل کرد.
هر کدام از ما جان بدربردگان در گوشه ای از این کره خاکی فریادی هستیم تا صدای آنهائی را که خاموششان کردند، به گوش جهانیان برسانیم. این تلاشها بی اثر نبوده است.
اخیرا در نوشته ای در سایت فارس نیوز، که به نظر می رسد یک مامور بالای اطلاعاتی آن را نوشته، به کشتار ٦٧ اعتراف و با توجیه و وقاحت از آن دفاع شده است. در این نوشته رژیم به تکاپو افتاده این کشتار را با قوانین بین المللی همخوان جلوه دهد.
با درود به تمامی کسانی که جان خود در راه آزادی، برابری و عدالت اجتماعی نثار کردند و به امید سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی ایران سخنم را به پایان میرسانم.
این نوشته متن سخنرانی شهین چیت ساز در مراسم مراسم یادمان جانباختگان ، پاریس سپتامبر 2012 - است که از سوی انجمن دفاع از زندانیان سیاسی و عقیدتی ایران در فرانسه برگزار شد.
